شخصیت اصلی کتاب نویسندهای است که دیگر توانایی نوشتن ندارد و به ونیز میرود. در آنجا عاشق پسر جوانی میشود و با آن که هرگز این دو باهم گفتگویی نمیکنند اما این عشق نویسنده را به حال دیگری از رهایی و اعتلای روحی میرساند. با همهگیری وبا در ونیز نویسنده نیز بیمار میشود.
“مرگ در ونیز” به دوره ای تعلق دارد که هنر نمادپردازی توماس مان به اوج خود می رسد، دوره ای که نویسنده در کنار آن “کوه جادو” را هم می نویسد، که از نظر توفق به تضاد یاد شده، تضاد هنر و زندگی با آن اشتراک محتوایی دارد: اگر توماس ما در “مرگ در ونیز” هنر دنیاگریز و مرگ گرا را به دامان مرگ می برد، در “کوه جادو” دیگر قهرمانش را، که هنرمند نیست تا آستان? مرگ می برد، تا از گرایشش به مرگ گرایشی که از کودکی در شخصیت و روحی? او جای گرفته، نجات یابد.
0 نظر